ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

234

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

جرم خورشيد چو در كان نظرى كرد به عنف * سنگ شد لعل و ازو يافت جهان مقدارى لطيفهء ديگر : به وقتى كه به محافظت ديار خراسان ساكن بود ، به يورت تا يقوت باغ در حدود جرجان كه صحرائيست وسيع خراب ، و غازان خان سعيد انار اللّه برهانه عازم ديار شام و مصر بود و سلطان محمد آنجا در سيران ، كه ناگاه از وادى امير آوازى مهيب به گوش او رسيد . امير ، دولتشاه ايداجى را فرستاد تا بداند كه خيل خانه و مردم در آن حدود هست يا نه ؟ او از جانور اثر و خبر نيافت ، بازگشت و حال عرض داشت . آهى سرد از جگر بركشيد ، دست بر زانوى مبارك زد و اشك رشك در ديده آورد و فرمود كه از سر فراست و الهام غيبى و افاضت الهى يكى از همشيرگان آقا واينى من اولجاتاى يا اولجا تيمور و قتلغتمور وفات يافته است و اين معنى بر من محقق و مقرر است . آن ساعت و روز بر جايى نوشتند و بوقا اولدوچى را به كشف اين حال فرستادند و او بعد از وقوف بازگشت و در همان ساعت آن روز كه فرموده بود خواهرش اولجاتيمور خاتون امير قتلغشاه به ديار بكر وفات يافته بود و از غازان اجازت اعلام كردن آن نبود . تا چون الدو برسيد و از وفات او اعلام كرد بگريست و گفت اكنون خاطرم از خيال آسوده شد و جز تسليم و رضا چاره‌اى ديگر نه . لطيفهء ديگر : آنك هورقداق امير لشكر اهوج و تندخوى و بىراى و تدبير بود ، به روى عاصى شد ، شرّ او چنان كفايت كرد كه بخيه بر روى كار نيفتاد 201 و نه قعقعهء سلامى و عطعطهء كنامى به گوش دور و نزديك و ترك و تازيك رسيد و بر ابرام و گستاخى او چندان صبر كرد كه به كام خود رسيد و خللى در ملك و الوس واقع نشد . و اين معنى اظهر من الشمس است . م ، « با نور آفتاب چه حاجت به مشعل است . » و هر معاندى و دشمنى ديگر غير هورقداق كه غدر و خديعتى سگاليده بود و در